حلقه
در ۳ اسفند ۱۳۹۵ | 0 دیدگاه

روزی دزدی بی‌چیز به خانه‌ی یکی از مردان مقدس وارد شد. صاحب‌خانه متوجه آمدن دزد شد، اما وقتی فهمید او و خانواده‌اش چندین روز است که گرسنه هستند و آن مرد به‌راستی فقیر است، به او گفت: «در آن کشو یک حلقه‌ی گرانبها وجود دارد که از آن همسر من است. آن را بردار و پیش از آنکه او سر برسد، برو. امیدوارم که رحمت خدا شامل حال تو شود!»
دزد نمی‌توانست آنچه را با گوش خود می‌شنید، باور کند. او پس از آنکه چشمانش را مالید و مطمئن شد که بیدار است به سوی کشو رفت، حلقه را برداشت و بی‌آنکه وقت را تلف کند، ناپدید شد.
به زودی خانم صاحب‌خانه سر رسید و متوجه گم شدن حلقه‌ی بسیار محبوب خود شد. آن‌گاه درحالی‌که به شدت می‌گریست، فریادکنان به همسرش گفت: «حلقه‌ی الماس نشان پنج هزار دلاری من دزدیده شده است.»
مرد پارسا با تعجب گفت: «اما من نمی‌دانستم که آن حلقه این قدر می‌ارزد!» سپس درحالی‌که فریاد می‌کشید، با سرعت در پی آن مرد دوید. دزد نیز به گمان آن که صاحب‌خانه از بخشش خود پشیمان شده است، سریع‌تر دوید تا در چنگ او گرفتار نشود.
سرانجام مرد مقدس نفس‌نفس‌زنان به دزد رسید، پیراهن او را گرفت و گفت: «برادر، من باید می‌آمدم تا به تو بگویم حلقه‌ای که برداشتی بیش از پنج هزار دلار ارزش دارد، مبادا آن را ارزان بفروشی!»
چشمان مرد بی‌چیز با شنیدن این سخنان مالامال از اشک شد. او ناگهان خود را رویاروی تجربه‌ی جدیدی یافت، عشقی که پیش از آن هرگز نظیرش را ندیده بود. به این ترتیب رفتار مرد مقدس در قلب او تأثیر گذاشت و در دم، زندگی‌اش متحول شد. آن مرد احساس می‌کرد که به انسان دیگری تبدیل شده است. او به پای مرد قدیس افتاد و گفت: «مرا عفو کن و به عنوان خدمتگزار خود بپذیر!»
نکته: در این حکایت آن مرد باایمان از شیفتگان حقیقی خدا به شمار می‌آمد که یگانه دارایی ارزشمندش عطیه‌ی عشق بود. او خدا را با تمامی وجودش دوست داشت. عشق به خدا، گردن نهادن به اراده‌ی اوست. برترین خواسته‌ی خداوند از آن ماست که نسبت به همسایگان خود عشق بورزیم. همان عشقی که او نثار تمامی بندگان خود می‌کند. مهر ورزیدن به همنوعان به مفهوم زندگی کردن و حتی اگر لازم باشد، مردن در راه آن‌هاست. چنین زندگـی عاشقانه‌ای روز به روز وسعت و گسترش بیشتری می‌یابد و به قصه‌ی عشق ماندگاری تبدیل می‌شود که شگفت‌انگیزتر از رویاها و پربارتر از رمان‌های عشقی خواهد بود.
«سوزان جفرز» می‌گوید:
«تو کیستی؟ تو صاحب قدرت درونی برای خلق بهشت بر روی زمین هستی و می‌توانی بخشی از آن را به کسانی که در زندگی‌شان به نوعی با تو در ارتباط هستند، منتقل کنی.»
«جی. پی. واسوانی» نیز می‌گوید:
«وقتی عشق می‌ورزید، بهترین‌های وجودتان شکوفا می‌شود.»
نگارنده معتقد است که:
«در وجود هر انسانی فرشتگانی وجود دارند که تنها آرزویشان آن است که روزی زاده شوند.»
اما «رینهولد نیبور» بخشش را فرایند عشق مى‏داند و مى‏سراید:
«بخشودن هدف غایى عشق است!»

از کتاب “بازیگر زندگی باشیم نه بازیچه ی آن”

ارسال دیدگاه